فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
905
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و رنجور شده باشد . النَّحِيم : صدائي كه از باطن شكم بيرون آيد . نَخَّ - - نَخّاً [ نخّ ] : سخت و سريع به راه افتاد ، - الإبِلَ : شتران را سخت راند ، - الإِبلَ و بالإبلِ : بشتران ( اخْ اخ ) يا ( نِخْ نِخْ ) گفت تا بر زمين زانو زنند ، و در زبان متداول ( نَخَّ ) به معناى سر خود را به زير افكند مىباشد . النُّخّ - [ نخّ ] : مرادف ( المُخّ ) است . النَّخّ - ج أَنْخاخ [ نخّ ] : فرش دراز . نَخَا - - نَخْوَةً [ نخو ] الرجُلَ : او را مدح و ثنا گفت ، ستايش كرد . نَخَّى - تَنْخِيَةً [ نخو ] ه : او را بدشمنى با ديگرى بر انگيخت و نيرنگ زد . النُّخَاخَة - [ نخّ ] : مرادف ( النُّخ ) و ( المُخُّ ) است . النِّخَاب : پوستهء قلب ( دل ) . النَّخَّار : آنكه در خواب بسيار خرخر كند . النَّخَارِيب - [ نخرب ] : « نَخَارِيبُ النحل » : سوراخهاى مومى كندو كه زنبور در آن عسل ريزد . النِّخَاس - ج نُخُس : چوبى كه در سوراخ چرخ چاه قرار دهند تا تنگ شود ؛ « نِخَاسَا البيتِ » : دو ستون خانه كه در دو طرف راهرو باشد . النَّخَّاس : آنكه ستوران را بسيار سُكّ زند و برانگيزد ، برده فروش ، فروشندهء چهار پايان ، دلَّال خريد و فروش چهار پايان . النَّخَاسَة : برده فروشى ، ستور فروشى . النِّخَاسَة : مرادف ( النِّخَاس ) و ( النَّخَاسة ) است . النُّخَاع - ج نُخُع : نخاع ، مغز استخوان ، مغز حرام . النَّخَاع - ج نُخُع : مرادف ( النُّخَاع ) است . النِّخَاع - ج نُخُع : مرادف ( النُّخاع ) است ، - الشَّوكِيّ : بصل النُّخاع ، مركز اعصاب در ستون فقرات بدن . النُّخَاعَة : خلط سينه يا آب بينى و بلغم كه از بدن خارج شود . النَّخَّال : آنكه آرد را سرند كند . النُّخَالَة : آنچه كه صاف و سرند شده باشد ، آنچه كه در سرند يا غربيل پس از صاف كردن بماند . النُّخَامَة : آنچه كه از سينه يا بينى انسان خارج شود . نَخَبَ - - نَخْباً الشيءَ : آن چيز را كند و بيرون كشيد ، بهترين آن چيز را گرفت ، - الصّقرُ الصيدَ : بازِ پرنده دل شكار را بيرون كشيد ، - تِ النّملةُ : مورچه عضوى از بدن انسان را گزيد . نَخِبَ - - نَخَباً : ترسو و بزدل شد . النَّخْب - مص ، پيمانه اى از شراب كه بسلامتى دوست يا خانواده سركشند ، ترس و بزدلى ، ترسو . النَّخَب : ترسو و بزدل . النَّخِب : مرادف ( النَّخَب ) است . النِّخَبّ : مرادف ( النَّخَب ) است . النَّخَبّ : مرادف ( النَّخَب ) است . النُّخَبَات : ترسوها . النُّخْبَة - ج نُخَبَات و نُخَب : مردم برگزيده ، برگزيده از هر چيزى . نوشيدن يك جرعهء بزرگ . النُّخَبَة - ج نُخَب : برگزيده از هر چيزى . النُّخَّة - [ نخَّ ] : گاوهاى شخمزننده . النخَّة - [ نخّ ] : اسم مره است ، گاوان شخم زننده ، غلام و كنيز ، باران سبك ، خبرى كه راست و دروغ آن معلوم نباشد . نَخَرَ - - نَخْراً و نَخِيراً الإنسانُ أو الدابَّةُ : انسان يا ستور خرناس كشيد ، از بينى صدا بيرون آورد ، - - نَخْراً الحالبُ النّاقةَ : شير دوشنده دست خود را در سوراخ بينى ماده شتر داخل كرد و آن را ماليد تا شير دهد . نَخِرَ - نَخَراً العودُ أو العَظْمُ و نحوُه : چوب يا استخوان و مانند آنها پوسيده شد . نَخَّرَ - تَنْخِيراً [ نخر ] ه : او را وادار به خرخر كرد ، با او سخن گفت . النَّخِر : پوسيده و از بين رفته شده . نَخْرَبَ - نَخْرَبَةً [ نخرب ] الشجرةَ : درخت را سوراخ كرد . النُّخْرَة - ج نُخَر : نوك بينى ، - من الرّيح : تندى وزش باد . النُّخْرُوب - ج نَخَارِيب [ نخرب ] : سوراخ ، شكاف ميان سنگ . نَخَزَ - نَخْزاً ه بالحَديدة : او را با آهن زد ، - ه بِكلمة : او را با سخنى رنجيده خاطر كرد . نَخَسَ - - نَخْساً الدابَّةَ : بر سرين يا پهلوى ستور سيخانك زد و بر انگيخته شد ، - البَكَرَة : در ميان سوراخ چرخ چاه چوب و مانند آن گذاشت تا تنگ شود ، - بِفُلانٍ : او را به هيجان آورد و ناراحت كرد . نُخِسَ - البعيرُ : شتر به بيمارى گرى دچار شد ، - لَحْمُه : كم گوشت و لاغر شد . نَخَصَ - - نَخْصاً الرجُلُ : پيرى يا بيمارى او را لاغر و پوست او را پر چين و چروك كرد . نَخِصَ - - نَخَصاً لحمُه : گوشت تن او آب شد . نَخَطَ - - نَخْطاً المخاطَ من أَنفِه : آب بينى انداخت ، - نَخيطاً بِفُلان : به او دشنام گفت . نَخَعَ - - نَخْعاً الذبيحةَ : سر جانور ذبح شده را بريد و كارد را به نخاع آن رسانيد ، - الرَّجُلُ : چيزى از بينى يا سينهء خود خارج كرد ، - ه الطَّاعَةَ او النّصيحةَ : بىريا پند و نصيحت او را پذيرفت ، - الأَمْرَ عِلْماً : از آن كارآگاه بود ، - ه عند العامَّة : در زبان متداول : او را به سختى تكان داد ، - نُخُوعاً له بِحَقِّه : به حق او اقرار و اعتراف كرد . نَخِعَ - - نَخَعاً العودُ أو النباتُ : چوب و يا گياه آبدار و يا پر آب شد ، - فُلانٌ بحقِّي : به حق من اقرار و اعتراف كرد . نَخَلَ - - نَخْلًا الدقيقَ : آرد را الك كرد و نخالهء آن را گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را برگزيد و پاك كرد ، - النصيحَةَ او الودَّ لِفلانٍ : دوستى و يا نصيحت را براى او بىريا كرد ، - السّحابُ الثَّلْجَ : ابر برف ريخت . نَخَّلَ - تَنْخِيلًا السحابُ الثَّلْجَ : ابر برف ريخت . النَّخْل - مص ، درخت خرما .